محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4977

تاريخ الطبرى ( فارسي )

داشت . » گويد : به خدا در اين حال بودم كه فرستادهء عمارة بن حمزه با يكصد هزار نمودار شد . گويد : به دو روز دو هزار هزار و هفتصد هزار فراهم آورديم و سيصد هزار باقيماند ، كه اگر مىبود چيزى كه براى آن تلاش كرده بوديم كامل مىشد و اگر نبود ، بيهوده بود . گويد : به خدا روى پل بغداد مىگذشتم و غمين بودم كه فالگويى به طرف من جست و گفت : « جوجه پرنده خبرت مىدهد . » گويد : بى اعتنا از او گذشتم اما به من رسيد و لجام مرا گرفت و گفت : « به خدا غمزده اى ، به خدا ، خدا غمت را مىبرد ، فردا از اينجا مىگذرى و پرچم پيش روى تو است . » گويد : برفتم و از گفتهء وى شگفتى مىكردم . گويد : فالگو به من گفت : « اگر چنين شد پنجهزار درهم پيش تو دارم . » گفتم : « آرى . » و اگر گفته بود پنجاه هزار درم مىگفتم : « آرى . » كه به نظرم بعيد مىنمود كه چنين شود . گويد : پس برفتم ، خبر به منصور رسيده بود كه موصل بشوريده و كردان در آنجا پراكنده‌اند و گفته بود : « كى مرد اين كار است ؟ » مسيب بن زهير كه دوست خالد بن برمك بود گفته بود : « اى امير مؤمنان ، مرا رايى هست كه مىدانم نمىپذيرى و آن را رد مىكنى و لكن از گفتن آن باز نمىمانم و با تو مىگويم . » گفت : « بگوى كه ترا به دغلى منسوب نمىدارم . » گويد : گفتم : « اى امير مؤمنان ، هيچكس را به آن نخواهى گماشت كه همانند خالد باشد . »